تبليغاتX
وبلاگ بچه های الکترونیک دانشگاه رازی
بالاخره تلسم شکست.پارسال سر کلاس DSP دکتر عازمی گله می کرد که برقیا از لحاظ قبولی ارشد بین گروه های دانشکده یکی مونده به آخرن.(آخریشم لابد عمران بوده).دیشب نتیجه اومد.من اونایی رو که خبر دارم می نویسم تا اون عده ی کثیری که امسال می خوان ارشد بدن روحیه بگیرن.(البته فکر نکنین یه وقت شما هم مثل اینا می شینا!ولی به هر حال تلاش خودتونو بکنین)
آزاده ایمانی...مخابرات ارومیه
لعیا محمدی...تربیت مدرس
و اما گل سرسبد کلاس.مایه ی افتخار و سربلندی دانشگاه رازی..زهرا چقازردی...الکترونیک شریف
بچه ها تبریک.شیرینی دوستان فراموش نشه!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 7:52 توسط طیبه |

چگونه سر كار جدي تلقي شويم؟

  اگر می خواهید در محل کار همه به شما احترام بگذارند و عقاید و ایده هایتان را بپذیرند، باید اطمینان حاصل کنید که اطرافیانتان شما را جدی تلقی می کنند. خوب می دانید که دست یافتن به چنین موقعیتی نیازمند تلاش بسیار، صداقت، و راستی است. در این جا راهکارهایی به شما پیشنهاد میکنیم که با استفاده از آنها می توانید در کارتان از همه جلو بیفتید.

1. بله قربان گو نباشید
افراد بادمجان دور قاب چین و بله قربان گو خیلی زود چهره ی واقعیشان هویدا میشود. آنچه از بله قربان گویی نصیب شما می شود، کوتاه مدت، ناپایدار و توخالی است. اگر با چیزی مخالفت دارید، باید افکار و دیدگاه هایتان را بدون ترس از چیزی ابراز کنید. اما به خاطر داشته باشید، استدلالات خود را سنجیده و منطقی بیان کنید و همیشه به عقاید و دیدگاه های دیگران احترام بگذارید.

2. خوب صحبت کنید
بله، بعضی رئیس ها دستشان رو شده است، اما هنوز مورد احترام هستند. این به خاطر این است که شخصیتی منحصر به فرد دارند و می توانند از زیر آن شانه خالی کنند—فکر نکنید شما هم می توانید! برای صحبت کردن همیشه از زبانی مودبانه استفاده کنید. بدون هیچگونه از این شاخه به آن شاخه پریدن صحبتتان را رک و راست بزنید.
اما توجه داشته باشید که نباید به هیچ وجه وسط صحبت دیگران بپرید و نیازی نیست که همهی افکارتان را بر زبان بیاورید. به جای این به حرف ها و عقاید دیگران گوش کنید و نظریات آنها را در نظر گیرید. لازم نیست سریعاً به پاسخ های دیگران جواب بدهید، قبل از حرف زدن حتماً تک تک کلماتتان را بررسی کنید و بعد به زبان آورید.

3. وقت شناس باشید
اگر همیشه همه را منتظر خود نگاه دارید، کم کم احترامتان را از دست خواهید داد. از این گذشته چطور وقتی حتی نمی توانند به سر قرار آمدن شما اطمینان کنند، برای پروژه های بزرگ رویتان حساب کنند؟ با احترام گذاشتن به برنامه ها و وقت دیگران باعث خواهید شد که آنها نیز به شما احترام بگذارند.

4. تکالیفتان را انجام دهید
ندانستن یکی از غیر قابل قبول ترین کلمات در دنیای حرفه ای است. اگر ندانید درمورد چه چیزی صحبت میکنید، مطمئناً جدی گرفته نمی شوید. اگر می خواهید روی ایده ها و نظراتتان حساب کنند، باید سعی کنید از همه بااطلاع تر باشید. هیچگاه دست از یاددگیری برندارید و در این زمینه از همه سبقت بگیرید.
برای سخنرانی هایتان خودتان را از قبل آماده کنید و قبل از اینکه عقیده و ایده ای از خود بروز دهید، حتماً درمورد آن اطلاعات جامع کسب کنید.

5. سفیری لایق باشید
اگر از طرف شرکت جایی فرستاده می شوید، در واقع سفیر شرکت شده اید. کدام سفیر اطلاعات محرمانه ی کشورش را برای کشور جدید بازگو می کند؟ اگر می خواهید شرکتتان همیشه بهترین به نظر برسد، شما هم باید بهترین به نظر برسید. درمورد کارفرمای خود با تحسین و غرور صحبت کنید.

6. نتیجه نشان دهید
سخنگویان بزرگ در اول سخنرانی تاثیر می گذارند، اما این تاثیر مثبت را فقط تازمانی می توانند نگاه دارند که سخنرانیشان نیز جالب توجه باشد.اگر به توانایی هایتان ایمان دارید، پس نترسید و روی آنها کار کنید. گفته های خود را با عمل همراه کنید. هرچه می توانید کمتر قول دهید و سعی کنید بیشتر عمل کنید. افرادی که بالاتر از گفته هایشان عمل می کنند همیشه مورد احترام و تحسین هستند.

7. لاف نزنید
ممکن است کارهای زیادی انجام داده باشید، اما از خود تعریف نکنید. بگذارید سایرین ارزشهای شما را کشف کرده و تحسینتان کنند. اگر بواهید از خود و دستاوردهایتان تعریف کنید، فقط دشمنی سایرین را به خود جلب خواهید کرد.

8. خونسردی خود را حفظ کنید
رهبران بزرگ افرادی هستند که در زمان های استرس و فشار زیاد، قادرند خونسردی خود را حفظ کنند. در این مواقع باید عزمتان را جزم کنید و به دنبال راه حل باشید. هر اتفاقی هم که بیفتد نباید عصبانی شده و کنترلتان را از دست بدهید. فقط خونسردیتان را حفظ کنید تا بتوانید اداره ی امور را در دست داشته باشید.

9. خوب لباس بپوشید
از آنجا معمولاً افراد تا حد زیادی از روی ظاهر درمورد افراد قضاوت می کنند، کیفیت لباس های شما نقشی اساسی در قضاوت دیگران خواهد داشت. از سیستم لباس پوشیدن شرکتتان اطاعت کرده، اما آن را به بهترین نوع تن کنید. سعی کنید همیشه تمیز و منظم باشید. حتی اگر شرکتتان با پوشیدن شلوارک و سندل مخالفتی نمیکند، اما شما استاندارد بالاتر را انتخاب کنید.

10. مراقب نوشیدنتان باشید
حتی در مهمانی های شرکت که برای رفاه و سرگرمی کارمندان برگزار می شود، از نوشيدن مشروبات الكلي خود داري كنيد.

11. زندگی خصوصیتان را خصوصی نگاه دارید
شما به شرکت آمده اید که کار کنید نه روانشناسی. اگر بخواهید زندگی خصوصیتان را برای همه افشا کنید، مطمئناً قادر نخواهید بود تصویری جدی از خودتان در ذهن آنها ایجاد کنید. تا می توانید سعی کنید درمورد موضوعات زیر در اداره با کسی گفتگو نکنید:
مذهب
سیاست
مشکلات در روابط
سکس
آخر هفته ی شما با دوستانتان
همچنین اگر با کسی در شرکت زد و خورد دارید، دلیل نمی شود که در این رابطه با همه ی کارکنان شرکت گفتگو کنید. سعی کنید موضوع را به طور محرمانه با کارفرما یا خود شخص مطرح کنید.

12. با جنس مخالف گپ نزنید.
تا می توانید سعی کنید از گپ زدن  با همکاران خود خودداری کنید. علاقه ای که به نظر شما ممکن است خیلی معصومانه بیاید، از نظر دیگران اینطور نیست و تصویر ذهنی بدی از شما ایجاد خواهد کرد. از نظر دادن درمورد ظاهر همکارانتان هم خودداری کنید، چون ممکن است بعضی افراد خوششان نیاید.

جدی باشید تا جدی گرفته شوید
با نکات این مقاله فهمیدید که چطور نکاتی بسیار ریز می تواند احترام بیشتری برای شما کسب کند. احترام بیشتر هم باعث خواهد شد دیگران شما را جدی تلقی کنند. احترام دیدن، در نتیجه ی احترام گذاشتن به دیگران و جدیت در کار به وجود می آید.

پس جدی باشید تا دیگران جدیتان بگیرند !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 14:33 توسط پژمان |

مرد شماره ۱:

آقای میرسام حبیبی

  مرد چند ملیتی کلاس!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 22:37 توسط آرمان |

سلام به همه دوستان همکلاسی.

 

مدت زیادیه که هیشکی به فکر وبلاگ نیست.من که حسابی گرفتار بودم خوب

 حتما شما هم مشکل داشتید البته فکر کنم مشکل همتون یکی بوده و اونم

درگیری با درس های ارشد بوده.(بر خلاف من).و بهتون حق میدم که

به اندازه کافی وقت نداشته باشید که ما رو از متنای زیباتون بهره مند کنید.

 

 من یه پیشنهاد دارم :هر هفته رو به یکی از بچه ها اختصاص میدیم که بقیه

 بیان در موردش نظر بدن.ازش تعریف کنن،انتقاد کنن ،خلاصه اون شخص

رو از دیدگاه خودشون توصیف کنن بدون هیچ تعارف ورودربایسی ویا شوخی

 واحیانا عناد ورزی!. البته اون شخص هم میتونه بیاد و در مورد خودش

 نظر بده!!من هر هفته اسم یکی از آقایون رو میزنم رو وبلاگ و خواهشا یکی از

 خانم ها هم این کار رو برای خانوم ها انجام بده.(ترجیحا خانم یوسف پور

...البته امیدوارم که خانم ها در این زمینه ناز نکنن ).   خیلی جالب میشه.

 اینطوری زیاد وقتتون هم هدر نمیره و میتونید با خیال راحت شریف قبول شید.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 12:9 توسط آرمان |

نمایشگاه کتاب جوان

با موضوعات:ادبی-شعر و داستان-کودکان-روانشناسی-اجتماعی
مذهبی-معنویت-مهدویت-عرفان
همراه با 20درصد تخفیف ویژه
مکان:میدان جهاد-مسجد معتضدی



زمان:27 مرداد تا 7 شهریور
ساعات بازدید:9 الی 13
16 الی21
برگزار کنندگان:اعضای انجمن خیریه ی امام علی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 19:50 توسط طیبه |

به یک دانشجوی مهندسی ، و یک دانشجو فیزیک و یک دانشجو ریاضیات، هر کدام 150 دلار دادند و از آنها خواسته شد که با استفاده از این پول ، ارتفاع یکی از هتل های شهر را که دانشگاه در آن قرار داشت با دقت محاسبه کنند. سه دانشجو با اشتیاق فراوان برای انجام این محاسبه دنبال تهیه ملزومات رفتند.دانشجوی فیزیک اول به یک مغازه ساعت فروشی رفت و یک کرونومتر خرید و بعد ، از یک فروشگاه چند گوی فلزی به اندازه های مختلف خرید و سپس به یک لوازم التحریری رفت تا یک ماشین حساب بخرد و آخر سر هم چند نفر از دوستانش را خبر کرد تا در این کار به او کمک کنند . این دانشجوی فیزیک زمانی را که هر یک از گوی ها را از پشت بام هتل به زمین رسید اندازه گرفت و بعد با محاسبه زمانهای سقوط گوی ها و فرمول های فیزیکی ، ارتفاع هتل را به دست آورد. دانشجوی ریاضیات منتظر شد تا خورشید کمی پایین برود و بعد ، زاویه سنج و شاقول و متری را که خریده بود از کیفش در آورد طول سایه را اندازه گرفت ، زاویه خطی که نوک پشت بام هتل را به نوک سایه آن متصل می کرد محاسبه کرد و بعد با استفاده از فرمول های مثلثات ارتفاع هتل را تعیین کرد. واضح است که با این همه کار ، آنها دیگر فرصت نکردند برای امتحان فردایشان به اندازه کافی مطالعه کنند و همین باعث شده بود تا زیاد سر حال نباشند. روز بعد این سه دانشجو یکدیگر را در دانشگاه دیدند ، در حالی که سر حالی دانشجوی مهندسی باعث تعجب دو دانشجوی دیگر شده بود. آنها طریق محاسبه ارتفاع هتل را از هم پرسیدند و وقتی توضیحات دانشجوهای ریاضیات و فیزیک به پایان رسید دانشجوی مهندسی با قیافه حق به جانب روش خود را به این شکل توضیح داد : کاری نداشت ! من پیش مسئول پذیرش هتل رفتم یک دلار به او دادم و پرسیدم ارتفاع هتل چند متر است بعد با 149 دلار باقی مانده باقی روز را حسابی خوش گذراندم.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 15:3 توسط پژمان |

قورباغه تیزهوش و شاد را بردارید و داخل یک ظرف آب جوش بیندازید، قورباغه چه کار می‌کند؟ ـ
بیرون می پرد! درواقع قورباغه فوراً به این نتیجه می‌رسد که لذتی در کار نیست و باید برود! ـ
حالا اگر همین قورباغه یا یکی از فامیلهایش را بردارید و داخل یک ظرف آب سرد بیندازید و بعد ظرف را روی اجاق بگذارید و به تدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می‌کند؟ ـ
استراحت می‌کند...چند دقیقه بعد به خودش می‌گوید: ظاهرا آب گرم شده است و تا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است. ـ
نتیجه اخلاقی داستان! ـ
زندگی به تدریج اتفاق می‌افتد. ما هم می‌توانیم مثل قورباغه داستان‌مان ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم و ناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است. همه ما باید نسبت به جریانات زندگی‌مان آگاه وبیدار باشیم. ـ
سوال؟ ـ
اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید که بیست کیلو چاق شده‌اید، نگران نمی‌شوید؟ ـ
البته که می‌شوید! سراسیمه به بیمارستان تلفن می‌زنید: الو، اورژانس، کمک، کمک، من چاق شده‌ام! ـ
اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه، یک کیلو ماه آینده و... آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می‌دهید؟ نه! با بی‌خیالی از کنارش می‌گذرید. ـ
برای کسانی که ورشکسته می‌شوند، اضافه وزن می‌آورند یا طلاق می‌گیرند یا آخر ترم مشروط می‌شوند! این حوادث دفعتاً اتفاق نمی‌افتد؛ یک ذره امروز، یک ذره فردا و سر انجام یک روز هم انفجار و سپس می‌پرسیم: چرا این اتفاق افتاد؟ ـ
زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد. هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره‌های آب که صخره‌های سنگی را می‌فرساید. ـ
اصل قورباغه‌ای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشید! ـ
ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم: به کجا دارم می روم؟ آیا من سالم‌تر، مناسب‌تر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته‌ام هستم؟ واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم. ـ
خلاصه کلام
شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید و پایین بیفتید

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:15 توسط پژمان |

دکتر مکی اعلام کرده هر کی بیکاره و میخواد در مورد شرکت huawie بیشتر بدونه یکشنبه ساعت 9 بیاد دانشگاه!



یاحق!


+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:42 توسط مصطفی |

گفتم زندگي چند بخش است؟؟

گفت:: دو بخش

گفتم كدامند؟؟

گفت : كودكي، پيري

گفتم: پس جواني چه شد؟؟

گفت : با عشق ساخت...... با بي وفايي سوخت..... با جدايي مرد
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 22:13 توسط پژمان |

کنسرت بزرگ موسیقی مدرن ایرانی

گروه به یان

(به یان یعنی صبح)

با حضور کاوه و دوستان

مکان: تهران، ولنجک، بعد از مسجد النبی، آمفی تئاتر منظومه خرد

زمان: جمعه و شنبه ۱۹ و ۲۰ مردادماه

کلیه عواید این کنسرت به کمک به خانواده های زندانیان اختصاص خواهد داشت

تشریف فرمایی شما باعث شادی گروه به یان خواهد بود.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 18:4 توسط چکاد |

هفته ی پیش با دختر خالم رفته بودیم برای روز پدر کادو بگیریم.البته من قصد خرید نداشتم چون من همین که دختر خوب و درس خونی هستم برای پدرم بهترین کادوه.ولی اون می خواست برای شوهرخالم کادو بخره.این بود که رفتیم یکی از این فروشگاهایی که همه چیز می فروشن و شروع به گشتن کردیم.من از یه طرف می گشتم و اون از یه طرف دیگه.همین جوری که داشتم لابه لای تیشرتا و پیرهنای مردونه می گشتم چشمم به یه پیرهن آستین کوتاه افتاد که یقش تقریبا تا کمر باز بود روش پرِِ دایره های قرمز و اینا بود.برچسب قیمتو نگاه کردم.نوشته بود:"پیراهن طرح قشنگه.دوازده هزار تومان"تازه یادم افتاد شبیه این پیرهنه رو قبلا کجا دیدم.اتفاقا یه کت مخمل کبرتیم اون جا بود که بدجوری به "پیراهن طرح قشنگه" میومد.حیف که دختر خالم پول کافی واسه ی خریدن جفتش نداشت.
پی نوشت:تو این دوره زمونه که آدم با یه تیشرت معمولیم با ترس و لرز می ره تو خیابون مرد می خواد "پیراهن طرح قشنگه"رو تنش کنه بزنه بیرون.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:23 توسط طیبه |

هرگز نشد ز عمق نگاهم بخوانیم

این کیست که در وجود تو اینقدر ظالم است

در لابه لای قدم های سرد تو

عشقت به بند می کشد زندگانیم

هرگز نشد به قدر نیازم ببینمت

فارغ ز های هوی خیال های پوچ تو

یادم نمیرود چند روز قبل عید

آن حرف ها که بر جگرم دوختی شنیدمت

گفتی برو که من نیم از قماش تو

سرتاسر وجود تو یکسر غرور بود

از راز سر به مهر دلم آگه نه ای هنوز

آن راز که سر به سرش سر به گور بود!

 

                                                                         یاحق!

                                                     

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:8 توسط مصطفی |

سلام به همگی.

آقا من یه چیزی می خوام بگم.ولی خداییش نگین که "حالم رو به هم زدی" یا "اه اه اه !درسخون بدبخت" یا "دلت خوشه ها!!!" یا "  ........!.......".کسی از تمام نمره های نهایی این ترم خبر داره.یکی به من بگه که من امکان فارق شدن رو دارم.(البته از تحصیل).

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 20:29 توسط احمد |

سالها پيش به شدت معتقد بودم كه برفك تلويزيون همون عروسي مورچه هاست.
ديشب بالاخره بازم تونستم يه عروسي ببينم

پ.ن : دو احتمال قابل پيش بيني مي باشد 1) آمار ازدواج در مورچه ها در سالهاي اخير كاهش يافته2) به علت سنگيني مخارج از فيلمبرداري صرف نظر ميشود  

پ.ن۲ :شما چی میگین ؟

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 20:8 توسط پویا |

این شعر رو هم واسه طرفدارای حافظ میذارم.انتخاب یه شعرقشنگ به عنوان مقدمه، از بین اون همه غزلای ناب حافظ ،واقعا مشکله.ولی چون خیلی خیلی دوسش دارم، میذارمش.بی زحمت از خوندنش لذت ببرید.

      مسلمانان مرا وقتی" دلی" بود         که با وی گفتمی گر مشکلی بود

دلی همدرد و یاری مصلحت بین         که استظهار هر اهل دلی بود

به گردابی چو می افتادم از غم         به تدبیرش امید ساحلی بود

ز من ضایع شد اندر کوی جانان         چه دامنگیر ،یارب ،منزلی بود

هنر بی عیب،حرمان نیست ،لیکن        ز من محرومتر،کی سائلی بود؟

بر این مست پریشان ،رحمت آور         که وقتی کاردان کاملی بود

مرا تا عشق ،تعلیم سخن کرد         حدیثم نکته هر محفلی بود

مگو دیگر که حافظ نکته دان ست         که ما دیدیم و مسکین غافلی بود

                                                        (حافظ)

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 3:3 توسط احمد |

سلام

بیت اول این شعر رو اولین بار که شنیدم وقتی بود که یکی از دوستای عزیزم توی دفتر خاطراتش نوشته بود ولی حیف به جای خودش کسی دیگه یی خوندش.

این شعر رو  چون خیلی دوست دارم و ازش خاطره دارم واستون می ذارم که شما هم استفاده کنید.

 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بیصورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید

از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدی

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

 

                                ساناز جان روحت شاد....

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 18:46 توسط هنگامه |

            زندگی رویا نیست!

 

زندگی سوزان است   

چمن از بوی گل گریزان است

خورشید سرد سرد           جنگجوها بی نبرد

صندلی ها آواز می خوانند             قناری ها در قفس آزادند!

پنجره ها بیمارند!

 

باز هم می رویند:

                     مدرسه های پوشالی

                      درس های توخالی

                      ذهن های رویایی

در کلاس درس; 

قصه های استاد             خاموش خاموش            چون شمعی در باد

 

کاش می شد که بدانیم

زندگی رویا نیست                زندگی جز من و تو        جز ما نیست

که در آن"همواره اول صبح،به زبانی ساده"*

باز می گوییم : ماست کاسه ای چند؟

و نمی گوییم خدا نزدیک است

و نمیخواهیم بدانیم که چقدر"عاشق و آگه و آدم شده ایم!"*

و نمی بینیم  کسی با عشق نان در آورد

              و کسی با نان شعری سراید

 

باز هم میگویم زندگی رویا نیست          زندگی بوی خوش گلها نیست

زندگی شاید              پژمردن گل باشد

زندگی شاید            سقوط برگ باشد

زندگی شاید          ........شاید مرگ باشد


*:برگرفته شده از شعر خانم حاجیان.مجبور بودم
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:19 توسط آرمان |

 

نامه های زیادی در تاریخ ادبی و فرهنگی جهان مشهورند.  نامه های عین القضات ، قائم مقام فراهانی و.....  نامه های جبران خلیل جبران به ماری هنکسل و نامه های جواهر لعل نهرو به دخترش ایندیرا که هرکدام از یک دید ادبی ، تاریخی ، فلسفی یا عاشقانه شهره جهانی گشته اند.

امشب برای چندمین بار یکی از نامه های مشهور جهان را خواندم. نامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین. و بسیار لذت بردم.  این نامه را چارلی چاپلین نابغه سینما در ژانویه سال 1963 به دخترش ژرالدین هنرپیشه سینما (که در فیلم به یاد ماندنی «دکتر ژیواگو» در کنار «عمر شریف» و «جولی کریستی» بازی زیبایی از خود ارایه داد) نوشته است.)البته گول نخورین.چون این نامه کار یه روزنامه نگار بیکار هموطن خودمونه)

نامه ای که حرف های هر پدری برای دخترش می تواند باشد. زیبا و ساده.............. شما هم اگر نخوانده اید حتما بخوانید:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 2:8 توسط احمد |

        نظر سنجی:

نتایج نهایی نظرسنجی اساتید:

نفر اول :دکتر عبدی!( که حتی بعد از اعلام نمرات همچنان یکه تازی کردن)

نفر دوم دکتر مکی و نفر سوم هم  با اختلاف کم به دکتر عازمی تعلق گرفت.

دکتر حیاتی هم با یک رای آخر شدند.

  در مورد نظر سنجی جدید هم اگه فکر میکنید جای کسی خالیه ویا اینکه کسی

به ناحق اسمش تو نظر سنجیه بگید که اصلاح کنیم.

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 16:1 توسط آرمان |

سيزده نكته مهم زندگي و عشق از گابريل گارسيا ماركز

 

يك : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم .

دو : هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود

سه : اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .

چهار : دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .

پنج : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .

شش : هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس ممكن است

عاشق لبخند تو شود .

هفت : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .

هشت : هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.

نه : شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي .

ده : به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

يازده : هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني .

دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .

سيزده : زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

 

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 2:50 توسط احمد |

سلام

این اولین مطلب منه و امیدوار نباشین که آخرین باشه!(چون تازه داره از بلاگ خوشم میاد).دوست دارم که یه لینک بزارم واسه اونایی که اهل عشق و حال با ادبیاتن.هر کی از هر شعری تا حالا خوشش اومده بفرسته (یا به ایمیل من و یا به رییس بلاگ تا من بزارمش تو آرشیو شعرها.خداییش قضیه رو جدی بگیرین.واسه اینکه بهتون ثابت بشه که فرد مناسبی سکان این قسمت رو دست گرفته  این رباعی رو از مولوی می زارم.لطفا حداقل نظر بدین.ممنونم.

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد            بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق          اما نه چنین زار که این بار افتاد

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 2:1 توسط احمد |

تو را دیدم.یک لحظه به چشمانم شک کردم.شکی احمقانه.مگر می شود من تو را نشناسم؟بعدِ این همه سال.مگر می شود تو را ببینم و نشناسم یا تو را نبینم و نشناسم؟مگر می توان برق چشمان تو را تشخیص نداد؟چشمانی که وقتی می خندی برق می زند.خنده ای که وقتی می شنوم فراموش می کنم که در این دنیا غمی هم می تواند باشد.صورتت را نمی دیدم.لازم هم نبود.تو را از طرز راه رفتنت طرز ایستادنت و خیلی چیزهای دیگر می شناسم.صرف بودنت برای شناختنت کافیست.آنجا ایستاده بودی.کنار دختری که نمی دیدم و نمی خواستم ببینم.نمی شناختم و نمی خواستم بشناسم.حالا سرت را کمی برگردانده ای.صورتت را تقریبا می بینم.با آن برق لعنتی (که حتی حالا هم دلم نمی آید لعنتی بخوانمش) در چشمانت.به دختر نگاه می کنی.می خندی.حرف هایی می زنی که نمی توانم بشنوم.طوری نگاهش می کنی انگار از ازل فقط او را داشته ای و تا ابد فقط او را خواهی داشت.انگار نه انگار که من وجود داشته ام .هر چند صدایش را نمی شنوم می دانم که دارد چیزی می گوید.چیزی که نمی دانم چیست که تو را آن طور محو شنیدن کرده...خدایا مگر من چه کرده ام که باید این طور عذاب بکشم؟که درست جلوی چشمانم باشی و مرا نبینی.که بغضی این چنین گلویم را بفشارد و حتی صدایم درنیاید که صدایت کنم.که اشک هایم که دیگر کم کم تمام صورتم را خیس کرده به خاطر تو بریزد و تو حتی یکیشان را نبینی.خدایا دیگر نمی خواهم ببینم.دختر رویش را به طرفم برمی گرداند.چشم هایم را می بندم...
چشم هایم را باز می کنم.این کابوس های شبانه دیگر عادتم شده.کاش زودتر صورت دختر را دیده بودم.آن دختر من بودم.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:50 توسط طیبه |