سلام آمدم از پارینه ی دور ۸۱.
با شما و شاید یاران بعد از شما.
شعری از خودم می نویسم دیشب سروده شد بعد از مدت ها که افسون شعر دیگر جادویی نداشت.
با جمود رود آمده بودی
و هیمه ای ز آتشی بران و گرم در سینه
به سرود و سروری نو
و آنگاه که نسیم سحر
با غلغله مرغان مهاجر در آمیخت
آمده بودی
و آمدی با بوی پیراهنی که بی گمان
راز مرگ درد را خبر می داد
و نفس های روشنی که
تعلیل حضور بود و بس
سروده شده در دوشنبه 26 شهریور 86
2.45 صبح
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:48 توسط فرهنگ!
|
گـلـه مـيـكـرد زِ مـجـنـون لـيـلـي
گـلـه مـيـكـرد زِ مـجـنـون لـيـلـي
كـه شـده رابـطـه مـان ايـمـيـلـي
حــيــف ازان رابـطـة انـسـانـي
كـه چـنين شـد كـه خـودت ميداني
عـشــق وقـتـي بـشـود داتكـامي
حـاصلـش نـيـسـت بـجـز نـاكـامـي
نـازنـيـن خـورده مگـر گـرگ تورا؟
برده يا "داتكام" و"دات اُرگ" تورا؟
بــهــرت ايـمـيـل زدم پـيشـترك
جـاي "سابجكت" نـوشـتم بـه درك
بـه درك گـر دل مـن غمگين است
بـه درك گـر غم مـن سنگين است
بـه درك رابـطـه گر خورده تَـرَك
قـطـع آنـهم بـه جـهـنـم، بـه درك!
آنـقـدر دلـخـور ازيـن ايـمـيـلـم
كـه بـه ايـن رابـطـه هـم بـي مـيـلم
مـرگ لـيـلي، نِت و مِت را ول كن
هـمـه را جاي "اوكِي" ، "كنسِل" كن
OFF كـن كـامـپـيـوتـر را جـانـم
يـار مـن بـاش و بـبـيـن مـن ON ام
اگـرت حـرفـي و پـيـغـامـي هسـت
روي كـاغـذ بـنـويـس بــا دسـت
نــامـه يـك حـالـت ديـگـر دارد
خـــط ِ تـو لـطـف ِ مـكـرر دارد
خسته ازFont و زِFormat شدهام
دلـخـور از گـردالـيِ @ شــدهام
كرد "ريـپـلاي" بـه لـيـلـي مـجـنـون
كه دلم هست ازين "سابجكت"خون
بـاشـه فـردا تـلـفـن خـواهـم كـرد
هرچه گفتي كـه بكن خـواهم كـرد
زودتـر پـيـش تـو خـواهـم آمـد
هي مـرتـب بـه تـو سر خـواهـم زد
راسـت گـفتـي تـو عـزيـزم لـيـلـي
ديــگر از مــن نــرسـد ايـمـيـلي
نـامـه اي پـسـت نـمـودم بـهـرت
بـه امـيـدي كـه سـرآيـد قـهـرت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:27 توسط پژمان
|
من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره ميترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيشها ميترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها ميترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زنها ميترسم!
کودکان را دوست دارم
ولي از آئينه ميترسم!
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم ميترسم!
این چنین میگذرد روز و روزگار و من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار ميترسم!
ــ حسین پناهی
پ.ن: من از خیلی چیزهای دیگر هم میترسم، خیلی زیاد، خیلی زیاد.
آخر ترس هم اینست که از این ستون به آن ستون کنی
مگر اینکه فرجی شود.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:34 توسط پویا
|
فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو پیشا پیش به همه تبریک میگم.

من که بی صبرانه منتظر این ماه بودم.دلم برای حال و هواش تنگ شده بود.میخوام این ۳۰ روزو حسابی حال کنم.امیدوارم شما هم همینطور باشید


+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 18:3 توسط آرمان
|
با سلام خدمت دوستان. اجازه می خوام چند تا نکته رو خدمتتون بگم:
1) نتیجه نظرسنجی:
همونطوری که پیش بینی میشد خانوم محمدی با قاطعیت تمام مقام اول رو کسب کردن.
آقای غلامی و خانم چقازردی طی رقابت شدیدی به ترتیب در مکان های دوم
و سوم جای گرفتند.(البته خانم چقازردی حق خودشونو از درس خوندن به خوبی گرفتن)
شگفتی این دوره حضور خانمها حاجیان در کورس درس خوان ترین ها بود.
شگفتی دوم قرار گرفتن آقایان جهانگیری ویزدانفر در قعر جدول بود(احتمالا
بچه ها به این دلیل به این عزیزان رای ندادن چون فکر میکردن آنچه که
عیان است چه حاجت به بیان است)
2) بازی های فراموش شده:
طی هماهنگی های به عمل آمده با بچه های پترو قراره از این به بعد لیگی
تحت عنوان لیگ سرتر(جام نخبگان رازی) در رشته های کلاسیک ومحلی زیر
برگزار بشه. بدینو سیله از دوستان علاقمند دعوت میشود در گروه هایی 3
یا 4 نفره در این بازی ها ثبت نام به عمل آورده و شرکت کنند.
بازیهای ورزشی:
*هلک ملک *هفت سنگ *نجات نجات
*وسط وسط(وسطی) *گوشه به گوشه *چراغ چراغ
* قل قلان(یه قلی) *چشم بسته *طناب کشی
*هله مله زو *شال شال *کفش کفش
*زرمشتکی(؟؟؟) *پای دیواری * پلان
*قمچان * کباب کباب * خط خط
*وزیر شاه(سبیل آتشی)
** تیله بازی( همان تشیله بازی وبه عبارتی خرماتان):در دو ماده بشکن و چال چا ل
**ترخون بازی:در تمام مواد
بازیهای فکری و شانسی:
*تپتپو نان تپو *کلاغ پر
*هتل متل (همون اتل متل) *چوزان
بازیهای رمانتیک: * خانه خانه
( توجه: بازیهای با علامت** فقط مختص آقایان میباشد)
یاد آور میشود که باز یها ی فوق با هدف احیای بازیهای سنتی و محلی
بصورت رفت وبرگشت انجام میشود که احتمالا هفته اول این رقابت ها
همین جمعه بصورت داخلی در اردوی احتمالی با بچه های پترو برگزار
شود پس خواهشا از همین الان به فکر آماده سازی تیمتان باشید.
در ضمن آماده پذیرش هر گونه بازی دوران کودکیتان هستیم.
3)پس از قبولی همکلاسیهای ارشدی همگان منتظر خوردن شیرینی قبولی این دوستان بودن اما تا کنون هیچ خبر موثقی در این زمینه به دستمان نرسیده.اگر بدینوسیله دوستان مرشد زیر بار شیرینی رفتن که هیچی.فقط یه هماهنگی کوچیک لازمه وگرنه پیشنهاد میدهم همگی طی تجمعی اعتراض آمیز جلوی خانه این دوستان پلاس شویم و با دادن شعارهایی همچون"یالا یالا ما شام میخوایم یالا" ویا " هر کی شریف قبول میشه پای شامش هم وایمیسه" به حق طبیعی خودمیرسیم.
چند تا تذکر:
*از آقای شرافت وزیری وامثال ایشان خواهش میکنیم از آوردن هر گونه مواد منفجره در این تجمع اکیدا خودداری نمایند.یه شام ارزش کشت و کشتار رو نداره.
*در متن بالا مراد از شام همان غذا میباشد که میتواند در قالب ناهار هم جای گیرد.
*دوستان توجه کنند که دیگر چشم بچه ها باز شده پس باز هم به فکر خرید بستنی یا چیزی شبیه آن نباشید.متشکرم
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 10:52 توسط آرمان
|
تصمیم گرفت یونجه ی خشک بخورد و پس از اینکه مدت زیادی علف خشک توی دهانش را جوید، چشم هایش را بست و آن را قورت داد و گفت: مثل اینکه یونجه هم بدچیزی نیست. اما خیلی بهتر بود درسم را می خواندم و به یونجه خوردن نمی افتادم*
* پینوکیو آدمک چوبی ، کارلو کلودی، ترجمه ی مصطفی رحماندوست
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:13 توسط طیبه
|
سلام به همه دوستای خوبم
حال و احوال
معلومه که حسابی سرتون گرمه.چون نه کسی آپدیت می کنه ،نه کسی نظر میده.
چند وقت پیش یه متن خوندم ،هم جالب بود وهم موثر!!!
گفتم شما هم بی نصیب نمونین.
حتما شنیدین که می گن روزانه 8 لیوان آب بخورید!
خوب حالا چه بهتر که این لیوان آب ها رو یه وقتای خاصی بخوریم که عادت بشه و چه بهتر از اینکه که با هر لیوان آبی که می خورین 1 دعا هم بکنیم.
البته ممکنه کسی بگه من بیشتر آب می خورم ،خوب چه بهتر .اما واقعا سعی کنین این کار رو عملی کنین .واقعا بعد از 2 هفته نتیجه اش رو می بینین.
هم واسه روح خوبه هم جسم !!.
خوب اینم از دستور عمل آب خوردن:
لیوان اول : صبح بعد از بیدار شدن
خداوندا ،تو را سپاس که بار دیگر به من طلوع خورشید را هدیه دادی.قول می دهم امروز هرجا که بروم مهری برسانم حتی با لبخندی.به من کمک کن امروز را به شاهکاری بی همتا تبدیل کنم.
لیوان دوم : حدود 10 صبح
افتخار می کنم که از امروز پاک ترین انسان روی زمین هستم.
لیوان سوم : حدود 12 ظهر
من نظر کرده ی خداوندم.
لیوان چهارم : بعد از نهار
خداوندا تو را سپاس به خاطر برکاتی که به من بخشیدی .خزانه غیب ات را به روی من و خانواده ام بگشای.
لیوان پنجم: ساعت 4 عصر
عشق الهی هم اکنون مرا ثروتمند و توانگر می سازد.
لیوان ششم: ساعت 6 عصر
به هر سو که می نگرم موفقیت به من لبخند می زند.
لیوان هفتم :قبل از شام
هر روز از هر لحاظ بهتر و بهتر می شوم.
لیوان هشتم :قبل از خواب
خداوندا ، سپاس تو را که یک روز دیگر را به من هدیه دادی،مملکتم را در پناه خودت حفظ کن و صلح را در جهان حاکم فرما.خودم ، خانواده ام ،دوستانم و عزیزانم را به تو می سپارم ای مهربا نترین مهربانان.
پروردگارا خوابی آرام به من هدیه بده که من عاشق تو هستم.
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:7 توسط هنگامه
|
10حقیقت جالب و خواندنی از زندگی انیشتین
تا حالا فکر کردید که آلبرت انیشتین فیزیکدان معروف را چقدر می شناسید؟! نابغه گیج و پریشان خیالی که نظریه نسبیت عام و خاص را مطرح کرد و ثابت کرد.
آیا تا حالا میدونستید که آلبرت انیشتین هنگام تولدش دارای یک سر بزرگ بود تا حدی که مادرش فکر میکرد که اون ناقص الخلقه به دنیا اومده؟!آیا میدونستید که آلبرت قبل از اینکه ازدواج کنه دارای یک بچه مرموز! بود؟!
برای اینکه بخواهید حقایق مبهم بیشتری از زندگی آلبرت انیشتین را بدونید نوشتار زیر را بخونید:
1- آلبرت انیشتین یک کودک چاق با یک سر بزرگ بود.
موقعی که مادر آلبرت – Pauline Einstein- او را به دنیا آورد،سر او آنقدر بزرگ و بدشکل بود که مادرش فکر می کرد که او ناقص الخلقه به دنیا آمده است!
به دلیل اینکه پشت سر آلبرت خیلی بزرگ به نظر می رشید خانواده اش در ابتدا او را یک موجود شگفت آور تصور می کردند.به هر حال پزشک توانست خانواده آلبرت را متقاعد کند که مشکل خاصی نیست.البته نگرانی خانواده آلبرت بی دلیل هم نبود زیرا در هنگام تولد او موجودی شبیه یک هیولا بود؛هرچند با گذشت زمان سرش به وضعیت نرمال برگشت.
جالب است بدانید که موقعی که مادر بزرگ آلبرت او را برای اولین بار دید بصورت مدام زیر لب جمله"بیش از حد چاق است" را تکرار می کرد!
به هر حال بر خلاف تمام ترسها و اضطرابها آلبرت به حالت نرمال بزرگ شد به جز اینکه کمی بیش از حد او آرام به نظر می رسید!
2-آلبرت انیشتین بعنوان یک بچه مشکل صحبت کردن داشت(لکنت زبان)
یکی از عکسهای آلبرت انیشتین که از دانشگاه Hebrew University of Jerusalem بدست آمده است.
آلبرت در زمان کودکی اش به ندرت صحبت می کرد و موقعی هم که صحبت می کرد خیلی آرام بود!
در واقع او ابتدا همه جملات را در ذهنش می سنجید(و یا آنها را زیر لب تکرار میکرد)و تا موقعی که به درستی آنها مطمئن نمی شد آنها را به زبان نمی آورد.بر طبق گزارشات آلبرت این حالات را تا 9 سالگی داشت و پدر و مادر آلبرت از اینکه او عقب افتاده باشد می ترسیدند.
حکایت جالب زیر توسط مورخ علم- Otto Neugebauer- از زندگی آلبرت نقل شده است:
چون که آلبرت لکنت زبان داشت پدر و مادر او خیلی نگرانش بودند.سرانجام یک شب سر میز شام آلبرت سکوت را شکست و گفت:"سوپ خیلی داغ است"
پدر و مادر آلبرت که خیلی تسکین یافته بودند گفتند که چرا تابحال او یک کلام حرف نزده بود و آلبرت جواب داد:"چون تابحال همه چیز خوب خوده است!"
Thomas sowell در کتابش نوشته است که علارقم آلبرت صحبت کردن تعداد زیادی از مردم باهوش و نابغه نسبتاً دیر در زمان کودکی پیشرفت کرده اند.او این شرایط را "Einstein syndrome"
(علائم ناخوشی آلبرت) نامید.
3- نخستین جرقه های علاقه آلرت به علم و بخصوص فیزیک از توجه به یک قطب نما گرفته شد.
موقعی که آلبرت در سن 5سالگی در وضعیت بیماری روی تخت خواب در حال استراحت بود پدرش یک وسیله کوچک جذاب و ساده جیبی را به او نشان داد که باعث علاقه او به علم شد و آن یک قطب نما بود.
آنچه که آلبرت5 ساله را به این وسیله کوچک علاقه مند کرد این بود در هر حالتی که قطب نما به چرخش در می آمد عقربه(سوزن)آن همیشه در یک مسیر مشابه بود.او فکر میکرد که یک مقدار نیرو در یک فضای خالی فرضی که روی سوزن قطب نما اثر میکند باید وجود داشته باشد!
4- آلبرت انیشتین در امتحان ورودی دانشگاه رد شد
در سال 1895 در سن 17 سالگی آلبرت برای ورود به مدرسه Swiss Federal Polytechnical یا ETH در خواست کرد.آلبرت ریاضیات و شاخه های فنی امتحان ورودی را پاس کرد اما در بقیه درسها مثل تاریخ،زبان،جغرافی و... رد شد!آلبرت مجبور شد به مدرسه فنی و حرفه ای برود هر چند سال بعد در این کالج پذیرفته شد.
5- آلبرت انیشتین یک بچه نامشروع داشت!
در دهه 1980 نامه های خصوصی آلبرت مورد خاصی از زندگی نابغه فیزیک را آشکار کرد.او یک دختر نامشروع از Mileya Maric که یکی از شاگردانش بود، داشت.(البته بعدا آلبرت با میلیا ازدواج کرد)
در اواخر ژانویه سال 1902، و یک سال قبل از ازدواجشان میلیا دختری به اسم Lieserl بدنیا آورد که آلبرت این دختر را هرگز ندید و سرنوشتش ناشناس باقی ماند.
البته در نامه های بدست امده از آلبرت به اسم Lieserl اشاره شده است؛دختری که طی یک فرایند سخت زایمان به دنیا آمد ولی اسم رسمی و واقعی این دختر هنوز نامعلوم باقی مانده است و حتی سرنوشت این دختر هم تاکنون نامعلوم بوده است!
Michele Zackheim در کتابش به نام"دختر انیشتین" نتیجه گرفته است که Lieserl روزهای ابتدائی عمر این دختر دارای مشکلات حاد جسمی بوده است تا جائی که آلبرت متقاعد شده بود که او (دخترش)جان خود را از دست داده است ولی بعداً با مطالعه نامه هائی که گفته شد، دریافت که در سپتامبر 1903 میلیا این دختر را بعنوان فرزند خوانده به دیگری سپرده است!
در یک نامه از آلبرت به میلیا در 19 سپتامبر 1903 نام Lieserl برای آخرین بار ذکر شد و از آن موقع تاکنون هیچ کس از این دختر هیچ چیز نمی داند.
6- آلبرت انیشتین از همسر اولش بیزار شد ولی به او پیشنهاد یک قرارداد عجیب را داد!
بعد از اینکه آلبرت با میلیا ازدواج کرد آنها صاحب دو فرزند پسر به نامها Hans و Eduard شدند.
موفقیت های آکادمیک آلبرت و مسافرتهای جهانی او باعث کم ارزش شدن همسرش در نظر او شد و برای مدتی آلبرت و همسرش سعی کردند مشکلاتشان را حل کنند و حتی آلبرت پیشنهاد یک قرارداد عجیب را به میلیا داد.
این قرارداد عجیب بین این دو زن و شوهر دارای مفادی بود که آلبرت فقط به شرط قبول آنها از طرف همسرش حاضر به ادامه زندگی با او بود،قراردادی که اتفاقا به امضای همسرش رسید هر چند آلبرت در نهایت از او جدا شد...
میلیا،همسر اول آلبرت انیشتین
و اما این شرایط عبارت بودند از:
الف:شما(آلبرت)مطمئن خواهید شد که:
1- لباس و رخت های شستنی تان در شرایط خوبی نگهداری خواهد شد
2- سه وعده غذائی را بطور منظم در اتاقتان دریافت خواهید کرد
3- اتاق خواب و مطالعه تان تمیز خواهد بود و مخصوصا میزتان که فقط برای استفاده شما(آلبرت)است.
ب: من هم از همه ارتباط شخصی با شما دست خواهم کشید تا موقعی که تنها به دلایل اجتماعی اجتناب ناپذیر باشد
ج:در صورتی که شما درخواست کردید من حتی از صحبت کردن با شما خودداری خواهم کرد!
*میلیا(همسر آلبرت)همه این شرایط را قبول کرد!
آلبرت برای همسرش دوباره نوشت تا مطمئن باشد که او همه مفاد را اجرا خواهد کرد و آلبرت هم بعنوان مثال متعهد شد که:
من(آلبرت)به تو اطمینان میدهم که در مورد رفتار درست یک زن به تو به عنوان یک زن غریبه (و نه همسر!!!)رفتار خواهم کرد.
7- آلبرت انیشتین با پسر بزرگش سازگار نبود
هنس،پسر بزرگ آلبرت انیشتین
بعد از طلاق،رابطه آلبرت با پسر بزرگش- Hans- بد شد.دلیل اصلی این امر مخالفت پسر بزرگ آلبرت با پدرش در مورد جدائی از مادرش بود.این اختلافات موقعی فزونی یافت که هنس خواست با دختری بزرگتر از خودش که اتفاقاً از نظر ظاهری زیاد هم جذاب نبود ازدواج کند.آلبرت با ازدواج پسرش با این دختر که Frieda Knecht نام داشت شدیداً مخالف بود.در هر صورت هنس با این دختر در سن 23 سالگی ازدواج کرد و همین امر باعث جدائی پسر و پدر از همدیگر شد و Hans به ایالات متحده مهاجرت کرد و در نهایت موفق شد مدرک پرفسوری مهندسی هیدرولیک خود را از دانشگاه UC Berkeley دریافت کند.
حتی در ایالات متحده هم پدر و پسر از همدیگر جدا بودند و در نهایت موقعی که آلبرت از دنیا رفت ارث کمی را برای هنس به جا گذاشت.
برای کسب اطلاعات بیشتر از هنس آلبرت انیشتین اینجا را کلیک کنید
8- آلبرت انیشتین مرد زنها بود!
آلبرت انیشتین همراه با همسر دوم خود(Elsa)
بعد از اینکه آلبرت از میلیا جدا شد،بلافاصله با دختر یکی از اقوام نزدیک خود به اسم Elsa Lowenthal ازدواج کرد.البته در ابتدا آلبرت قصد داشت با دختر Elsa که حاصل ازدواج اول "السا" بود و 18 سال از آلبرت کوچکتر بود ازدواج کرد که Elsa با این امر شدیدا مخالفت کرد؛به هر حال نهایتا آلبرت با "السا" ازدواج کرد.
بر خلاف "میلیا" نگرانی اصلی "السا" این بود که از شوهر مشهورش نگهداری کند!!
در یک سری از نامه ها که توسط دانشگاه Hebrew در Jerusalem منتشر شد، ذکر شده است که آلبرت انیشتین با 6 زن که اوقات خود را با آنها گذرانده بود! در نهایت با "السا" ازدواج کرد.
9- آلبرت انیشتین،صلح طلب جنگ!، به FDR اصرار کرد که بمب اتمی را بسازد!
در این عکس آلبرت انیشتین به همراه Szilلrd را مشاهده می کنید که در حال امضای نامه ای هستند خطاب به روزولت برای پیشنهاد به توسعه بمب اتمی ایالات متحده نوشته شده است.
در سال 1939 Leo Szilard فیزیکدان پس از اطلاع از شورش نازی های آلمان آلبرت را متقاعد کرد که با نوشتن نامه ای به
Franklin Delano Roosvelt(FDR او را نسبت به نازی های آلمان هشدار دهد و اینکه نازی های در حال پیشرفت دادن به بمب های اتمی خود هستند و به آمریکا هم اصرار کرد که بمب های اتمی خود را گسترش دهد.
نامه Szilard و آلبرت اغلب بعنوان یکی از دلایلی ذکر می شود که پروژه مرموز منهتن به منظور پیشرفت پروژه بمبهای اتمی آمریکا توسط روزولت شروع بکار کرد.
اگر چه بعدا آشکار شد که بمباران کردن Pearl Harbor در سال 1941 شاید بیشتر موثر واقع شد تا نامه ای که آلبرت به منظور تحریک دولت وقت آمریکا برای گسترش بمبهای اتمی خود بکار برد.
جالب است بدانید ارتش آمریکا به هیچ عنوان از آلبرت انیشتین برای کمک به این پروژه دعوت نکرد هرچند آلبرت انیشتین بسیار باهوش بود ولی ارتش عقیده داشت که آلبرت یک ریسک امنیتی برای این پروژه است!
10- قصه مغز آلبرت انیشتین:
بعد از مرگ آلبرت در سال 1955، مغز آلبرت بدون اجازه از خانواده اش توسط Thomas Stoltz Harvey بیرون آورده شد."هاروی" مغز آلبرت را به خانه اش برد و آنرا داخل یک ظرف شیشه ای دهان گشاد نگهداری کرد، هر چند او بعد بدلیل انجام این کار از محل کارش که مخصوص تشریح اجساد بود اخراج شد.
عکسی از مغز آلبرت انیشتین
چند سال بعد،"هاروی" از Hans پسر بزرگ آلبرت برای مطالعه و بررسی مغز پدرش اجازه گرفت و تکه هائی از مغز آلبرت را برای دانشمندان مختلف در سرتاسر دنیا فرستاد.یکی از این دانشمندان به نام Marian Diamond بود که در دانشگاه UC Berkeley بود و او با مطالعه قسمتی از مغز آلبرت متوجه شد که او در مقایسه با یک شخص نرمال، بطور قابل توجهی سلولهائی از مغزش که مسئول ترکیب کردن و مرتب کردن اطلاعات هست وجود دارد.
در مطالعه ای دیگر، Sandra Witelson از دانشگاه MC Master فهمید که مغز آلبرت دارای کمبود یک چین خاصی از مغزش است که شکاف Sylyian نامیده می شود.
"ویتلسون" مشاهده کرد که این استخوان بندی غیر معمول اجازه می دهد به اعصابها در مغز آلبرت که بهتر با دیگران رابطه برقرار کند.
نتایج مطالعه دیگری نشان می داد که مغز آلبرت آن آویختگی جداری زیرین که اغلب درگیر توانائیهای ریاضیات هست را بزرگتر از انسانهای معمولی دارا بود...
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:11 توسط پژمان
|
سلام به همه ی دوستان عزیز
امیدوارام که دنیا به کامتون باشه
روز جوان رو به هم بهتون تبریک میگم(البته اگه هنوز جوونید!)
غرض از مزاحمت این بود که:
ما ز یاران چشم یاری داشتیم ....
البته انشااللّه که غلط نبوده!
الان یه هفته میشه که نمایشگاه جوان دایره ولی اکثر دوستان تو برگزاری کمکمون نکردند که هیچ یه بازدید هم نیومدند!
به هر حال نمایشگاه تا سه شنبه ۶/۶ دایره:اگه بیاید خوشحال میشیم البته اگرم نیاید خودتون ضرر کردید!

+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:43 توسط حامد
|