تبليغاتX
وبلاگ بچه های الکترونیک دانشگاه رازی

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 22:47 توسط فرهنگ! |

دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دورتادور زندگی را گرفته اند.نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت. نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد.کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم. شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد.با این دیوارها چه می شود کرد؟می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود تیشه ای برداشت و کند و کند.شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنی.همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن,برای رد شدن نور,برای عبور عطر نسیم,برای.... دیوار دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.آن طرف, حیاط خانه خداست.و آن وقت هی در می زنم,در می زنم,در می زنم,و می گویم:دلم افتاده توی حیاط شما,می شود دلم را پس بدهید..کسی جوابم را نمی دهد,کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار.همین.ومن این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت میشود این طرف دیوار,همین که....من این بازی را ادامه می دهم و آنقد دلم را پرت می کنم,آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند,تا دیگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز کنند و بگویند:بیا خودت دلت را بردار و برو.آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم.من این بازی را ادامه می دهم.

از کتاب "در سینه ات نهنگی می تپد"

نوشته:عرفان نظر آهاری

دوستای خوبم عید همتون مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 15:6 توسط فاطمه نجفی |

"آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم."
فریدریش نیچه
 
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:31 توسط طیبه |

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه ، هر روز کم کم می خوریم.
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می خواهم عذابم می دهند.
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند،
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست.
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام.
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم....
آه در شهر شما یاری نیود
قصه هایم را خریداری نبود.
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
هیچ کس از حال من پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه مرا دید ؟ نه!
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز را با من سر نکرد
چند روز هست که حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 18:37 توسط هنگامه |

 

رهایم نمی کند این سنگین درد

این با نفس هایم همراه

این مرگ

 

که  تازیانه های کبودش را

برمن

چنین بی رحم  می ساید

 

من رازدار دردآلود سر به مهر عشقم

با نفس هایی که دیگر تاب ندارد

این غبار وحشت تنهایی را

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 10:30 توسط فرهنگ! |

 

بابک عزیز:

    درگذشت پدر بزرگوارتان را به شما و خانواده 

   محترمتان تسلیت می گوییم.

    ما را هم در غم خود شریک بدان.   

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:10 توسط آرمان |