تبليغاتX
وبلاگ بچه های الکترونیک دانشگاه رازی
چند روز پيش رفته بودم دانشگاه.از دور دكتر ... رو ديدم كه داشت ميومد.خواستم به روي خودم نيارم ولي بدجوري باهاش چش تو چش شدم.نه من سلام كردم نه اون سلام كرد.واقعا كه عجب روزگاري شده.يكي نيست بگه آخه سلامت كو؟حالا من تو اين چند ساله كلي استاد داشتم و ممكنه اسم و قيافه ي همشون تو ذهنم نباشه تو چي؟
 
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 20:3 توسط طیبه |

سگ باهوش

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 11:26 توسط پژمان |

کنسرت موسیقی

این بار دیگه قول می دم برگزار شه.



مکان: دانشگاه شریف، آمفی تئاتر شهید ناصر ابتکار(البته فک نکنم اسمش این باشه ولی اگه بیاین معلومه کجاس(البته فک کنم))


زمان: چهارشنبه 7 آبان(شاید هم 8 مطمئن نیستم) ساعت 11:00



همراه نیاوردن اطفال اضافی مانند صدفیست که گوهر عفت تو را حفظ می کند.



+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:37 توسط چکاد |

مهندس های برق ۸۲ ای باحال مهربون بامعرفت سلام

فقط می خواستم بدونین که بی شوخی مثل شماها هیچ جا پیدا نمی شه. اینو من دارم می گم که اینجا دور از شما دارم یخ حوض میشکنم و حسابی دلم برای ۴ سالی که با هم بودیم و قدرشو ندونستیم تنگ شده(خیلی دلتون برام سوخت نه؟)خلاصه اینکه اینجا همش به جای جمع دوستانه باید بکم نَمَن فهمیدین که یعنی چه؟ غیر از اینم کلی درس پیش خوردم که هرچی هم میخونم سر در نمیارم.

 امیدوارم شماها همتون امسال بدرخشید و یه دانشگاه خوب قبول شید....

یه شعر هم هز اخوان ثالث براتون مینویسم که امیدوارم خوشتون بیاد:

 پاسخ

چه مي كني ؟ چه مي كني ؟
 درين پليد دخمه ها
 سياهها ، كبودها
بخارها و دودها ؟
ببين چه تيشه ميزني
به ريشه ي جوانيت
به عمر و زندگانيت
به هستيت ، جوانيت
تبه شدي و مردني
به گوركن سپردني
چه مي كني ؟ چه مي كني ؟
چه مي كنم ؟ بيا ببين
كه چون يلان تهمتن
 چه سان نبرد مي كنم
 اجاق اين شراره را
 كه سوزد و گدازدم
چو آتش وجود خود
خموش و سرد مي كنم
 كه بود و كيست دشمنم ؟
يگانه دشمن جهان
 هم آشكار ، هم نهان
 همان روان بي امان
زمان ، زمان ، زمان ، زمان
سپاه بيكران او
دقيقه ها و لحظه ها
 غروب و بامدادها
 گذشته ها و يادها
رفيقها و خويشها
 خراشها و ريشها
 سراب نوش و نيشها
 فريب شايد و اگر
 چو كاشهاي كيشها
بسا خسا به جاي گل
 بسا پسا چو پيشها
 دروغهاي دستها
چو لافهاي مستها
 به چشمها ، غبارها
به كارها ، شكستها
نويدها ، درودها
نبودها و بودها
سپاه پهلوان من
به دخمه ها و دامها
 پياله ها و جامها
 نگاهها ، سكوتها
 جويدن برو تها
شرابها و دودها
 سياهها ، كبودها
بيا ببين ، بيا ببين
 چه سان نبرد مي كنم
 شكفته هاي سبز را
چگونه زرد مي كنم

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:26 توسط آزاده |

 

ماهي پير قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« ديگر وقت خواب ست بچه ها ، برويد بخوابيد.»
بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتي آن ماهي ريزه چطور شد.»
ماهي پير گفت:« آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خير!»
يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو«شب به خير» گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهي سرخ کوچولوئي هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دريا بود .......

                               اثر صمد بهرنگی

دانلود  ماهی سیاه کوچولو

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 22:4 توسط فرهنگ! |