این کیست که در وجود تو اینقدر ظالم است
در لابه لای قدم های سرد تو
عشقت به بند می کشد زندگانیم
هرگز نشد به قدر نیازم ببینمت
فارغ ز های هوی خیال های پوچ تو
یادم نمیرود چند روز قبل عید
آن حرف ها که بر جگرم دوختی شنیدمت
گفتی برو که من نیم از قماش تو
سرتاسر وجود تو یکسر غرور بود
از راز سر به مهر دلم آگه نه ای هنوز
آن راز که سر به سرش سر به گور بود!
یاحق!