چند روز پيش رفته بودم دانشگاه.از دور دكتر ... رو ديدم كه داشت ميومد.خواستم به روي خودم نيارم ولي بدجوري باهاش چش تو چش شدم.نه من سلام كردم نه اون سلام كرد.واقعا كه عجب روزگاري شده.يكي نيست بگه آخه سلامت كو؟حالا من تو اين چند ساله كلي استاد داشتم و ممكنه اسم و قيافه ي همشون تو ذهنم نباشه تو چي؟
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 20:3 توسط طیبه
|
"آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم."
فریدریش نیچه
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:31 توسط طیبه
|
تصمیم گرفت یونجه ی خشک بخورد و پس از اینکه مدت زیادی علف خشک توی دهانش را جوید، چشم هایش را بست و آن را قورت داد و گفت: مثل اینکه یونجه هم بدچیزی نیست. اما خیلی بهتر بود درسم را می خواندم و به یونجه خوردن نمی افتادم*
* پینوکیو آدمک چوبی ، کارلو کلودی، ترجمه ی مصطفی رحماندوست
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:13 توسط طیبه
|
بالاخره تلسم شکست.پارسال سر کلاس DSP دکتر عازمی گله می کرد که برقیا از لحاظ قبولی ارشد بین گروه های دانشکده یکی مونده به آخرن.(آخریشم لابد عمران بوده).دیشب نتیجه اومد.من اونایی رو که خبر دارم می نویسم تا اون عده ی کثیری که امسال می خوان ارشد بدن روحیه بگیرن.(البته فکر نکنین یه وقت شما هم مثل اینا می شینا!ولی به هر حال تلاش خودتونو بکنین)
آزاده ایمانی...مخابرات ارومیه
لعیا محمدی...تربیت مدرس
و اما گل سرسبد کلاس.مایه ی افتخار و سربلندی دانشگاه رازی..زهرا چقازردی...الکترونیک شریف
بچه ها تبریک.شیرینی دوستان فراموش نشه!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 7:52 توسط طیبه
|
نمایشگاه کتاب جوان
با موضوعات:ادبی-شعر و داستان-کودکان-روانشناسی-اجتماعی
مذهبی-معنویت-مهدویت-عرفان
همراه با 20درصد تخفیف ویژه
مکان:میدان جهاد-مسجد معتضدی
زمان:27 مرداد تا 7 شهریور
ساعات بازدید:9 الی 13
16 الی21
برگزار کنندگان:اعضای انجمن خیریه ی امام علی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 19:50 توسط طیبه
|
هفته ی پیش با دختر خالم رفته بودیم برای روز پدر کادو بگیریم.البته من قصد خرید نداشتم چون من همین که دختر خوب و درس خونی هستم برای پدرم بهترین کادوه.ولی اون می خواست برای شوهرخالم کادو بخره.این بود که رفتیم یکی از این فروشگاهایی که همه چیز می فروشن و شروع به گشتن کردیم.من از یه طرف می گشتم و اون از یه طرف دیگه.همین جوری که داشتم لابه لای تیشرتا و پیرهنای مردونه می گشتم چشمم به یه پیرهن آستین کوتاه افتاد که یقش تقریبا تا کمر باز بود روش پرِِ دایره های قرمز و اینا بود.برچسب قیمتو نگاه کردم.نوشته بود:"پیراهن طرح قشنگه.دوازده هزار تومان"تازه یادم افتاد شبیه این پیرهنه رو قبلا کجا دیدم.اتفاقا یه کت مخمل کبرتیم اون جا بود که بدجوری به "پیراهن طرح قشنگه" میومد.حیف که دختر خالم پول کافی واسه ی خریدن جفتش نداشت.
پی نوشت:تو این دوره زمونه که آدم با یه تیشرت معمولیم با ترس و لرز می ره تو خیابون مرد می خواد "پیراهن طرح قشنگه"رو تنش کنه بزنه بیرون.
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:23 توسط طیبه
|
تو را دیدم.یک لحظه به چشمانم شک کردم.شکی احمقانه.مگر می شود من تو را نشناسم؟بعدِ این همه سال.مگر می شود تو را ببینم و نشناسم یا تو را نبینم و نشناسم؟مگر می توان برق چشمان تو را تشخیص نداد؟چشمانی که وقتی می خندی برق می زند.خنده ای که وقتی می شنوم فراموش می کنم که در این دنیا غمی هم می تواند باشد.صورتت را نمی دیدم.لازم هم نبود.تو را از طرز راه رفتنت طرز ایستادنت و خیلی چیزهای دیگر می شناسم.صرف بودنت برای شناختنت کافیست.آنجا ایستاده بودی.کنار دختری که نمی دیدم و نمی خواستم ببینم.نمی شناختم و نمی خواستم بشناسم.حالا سرت را کمی برگردانده ای.صورتت را تقریبا می بینم.با آن برق لعنتی (که حتی حالا هم دلم نمی آید لعنتی بخوانمش) در چشمانت.به دختر نگاه می کنی.می خندی.حرف هایی می زنی که نمی توانم بشنوم.طوری نگاهش می کنی انگار از ازل فقط او را داشته ای و تا ابد فقط او را خواهی داشت.انگار نه انگار که من وجود داشته ام .هر چند صدایش را نمی شنوم می دانم که دارد چیزی می گوید.چیزی که نمی دانم چیست که تو را آن طور محو شنیدن کرده...خدایا مگر من چه کرده ام که باید این طور عذاب بکشم؟که درست جلوی چشمانم باشی و مرا نبینی.که بغضی این چنین گلویم را بفشارد و حتی صدایم درنیاید که صدایت کنم.که اشک هایم که دیگر کم کم تمام صورتم را خیس کرده به خاطر تو بریزد و تو حتی یکیشان را نبینی.خدایا دیگر نمی خواهم ببینم.دختر رویش را به طرفم برمی گرداند.چشم هایم را می بندم...
چشم هایم را باز می کنم.این کابوس های شبانه دیگر عادتم شده.کاش زودتر صورت دختر را دیده بودم.آن دختر من بودم.
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:50 توسط طیبه
|
سهراب می گه:"تا شقایق هست زندگی باید کرد."
کامو می گه:"زندگی کردن به زحمتش نمی ارزد."
من با خودم فکر می کنم:"..."
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 23:3 توسط طیبه
|
درست یادم نمیاد.شب امتحان مخابرات دیجیتال بود فکر می کنم.من طبق معمول شبای امتحان زود خوابیده بودم که صبح زود!!!بلند شم و درس بخونم که یه دفعه با صدای sms از جا پریدم.کورمال کورمال گوشیمو پیدا کردم.یکی از دوستام بود.نوشته بود:"طیبه بیداری؟حالم خیلی بده .کمکم کن." من هنوز خواب بودم.اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که بنوسم"نه خوابم" ولی فکر که کردم دیدم عاقلانه تر اینه که گوشیمو بذارم رو silent و بگیرم بخوابم.همین کارم کردم.ولی وجدان همیشه بیدارم به سراغم اومد:الان دوستت تو وضعیت خیلی بدیه.به کمکت احتیاج داره.شاید داره تو تنهایی و غم جون میده...اگه اتفاقی براش بیفته تو مسئولی.خلاصه این قدر وجدانم بهم فشار آوردکه گوشیو برداشتم و نوشتم:"ها.چه مرگته؟" جواب داد :"چه جوری بگم...می دونی...مهستی...مهستی مرد"
خندم گرفته بود.آخه من هیچ خاطره ای از اون مرحوم ندارم.جز این که یه بار با برادرم سوار تاکسی شدیم که بیایم دانشگاه.راننده یه آهنگ از مهستی گذاشته بود.با این حال سعی کردم خودمو جای دوستم بذارم و یه جوری دلداریش بدم.این بود که نوشتم:"غصه نخور.اون رفته یه جای بهتر.اون الان پیش خداست.پیش فرشته ها" هنوز درست حسابی send نکرده بودم که جواب داد:"اه خفه شو.تو هم که فقط بلدی مسخره بازی دربیاری."از اون جایی که بخش اعظم مکالمات ما از این لحظه به بعد رو بد و بیراه تشکیل داد و اینجا هم یه محیط فرهنگیه من بقیه ی ماجرا رو نقل نمی کنم.عوضش اون آهنگی که اون روز با برادرم تو تاکسی شنیدیم رو می نویسم که استفاده کنید:
مراقب گلدون اطلسی باش یه وقتایی منتظر کسی باش
بقیه شو درست یادم نیست ولی راجع به عشق و جدایی و چشم و یه همچین مضخرفاتی بود.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 14:8 توسط طیبه
|